چهارم شخص مفرد
 

 

بی مقدمه غزل :

 

باری سلام لکنت خوشبختی حقير

خاموش روشنای کتل های بادگير

 

شلوار جين کهنه ، کت چرم قهوه ای

خط مال من و چرخش سکه ، دوباره شير

 

خوشگل شدی شرابی گيسو ، پرنده جان !

چشم حسود کور ، دو فنجان دلپذيز

 

تبريک عرض می کنم اين گل برای توست

يونان خواب های شواليه ای فقير

 

دست مرا بگير شب ماه در گلو

گلدان گيج يخ زده ! انجير کن نمير

 

مفعول و فا ـ ا لات و عرق خور بلا به دور

يک وقت شر به پا نکند ـ بی خيال ، تير

تو ترکشش نمونده ، پتش ريخته روی آب ـ

حالا بريز در دهنم بشکه بشکه قير

 

آتش جهنمانه گوارا تر است کاش

چرخ لوکوموتيو مرا می گرفت زير

 

سيگار تير خدمتتان هست ؟ می کشيد ؟

آن شب بله تمام تنم می کشيد تير

 

آن شب که دست های تو را باد می وزيد

با بوق بوق هلهله ، پيراهنی حرير

 

يادش به خير بازی گرگم و گله را ...

تو بره بره بره ی من ، گرگ ، گرگ پير

 

پر پر کلاغ پر ، من و ارديبهشت پر

طوفان و بادبادکمان ضربدر حصير

 

داماد ادکلن زده ، نه ! گرگ گل به دست

چوپان شعر های مرا برد سردسير

 

اين جا نشسته ام ، ننشسته ، رسوب ، گچ

چشم انتظار چرخش تقدير نا گزير

 

شايد دوباره آمدی اين بار جای گل

کالسکه ای به دست ولی دير دير دير ...

 

تا بهانه ای ديگر ....


?جواد گنجعلي  | در چهارشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٤ |   | پيام هاي ديگران ()